ء

ورود به حساب کاربری

شماره همراه خود را وارد کنید
ورود با کلمه عبور ارسال کد تایید

فراموشی کلمه عبور

در صورت فراموشی کلمه عبور شماره موبایل خود را وارد کنید.

ورود با کلمه عبور تنظیم مجدد

ورود به حساب کاربری

در صورتی که کلمه عبور خود را بروزرسانی کرده اید با کلمه عبور وارد حساب کاربری خود شوید.

شماره همراه خود را وارد کنید

ورود و ادامه

تعداد بازدید : 40127
تاریخ و ساعت انتشار : دو شنبه 7 آبان 1403 10:38

زندگینامه سردار شهید عبد المهدی مغفوری استان کرمان

خلاصه ای از زندگینامه و خاطرات سردار شهید عبد المهدی مغفوری استان کرمان

عبد المهدی مغفوری درسال 1335 در کرمان در خانواده ای تنگدست ولی متدین  به دنیا آمد.

پدرش برای دل مردم روضه می خواند و مخارج زندگی را از پشت دار قالی بافی فراهم می کرد .

عبدالمهدی درسایه چنین خانواده ای رشدکرد و تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در کرمان به پایان برد .آنچه در این دوران او را از دیگرهمسن و سالانش متمایز کرد پایبندی به دینداری بود. او پس از پایان دوره دبیرستان در دانشسرا پذیرفته شد و در رشته برق فوق دیپلم گرفت . در همین زمان بود که به خدمت سربازی فرا خوانده شد . این روزها با اوج گیری انقلاب توأ م بود

عبد المهدی در این دوران سخت به مبارزات خود ادامه داد و پس از پیروزی انقلاب به کرمان بازگشت .با اینکه در دانشگاه پذیرفته شده بود با پوشیدن لباس سبز سپاه را ترجیح داد.

او مدتی در کردستان بود . بعد از آغاز جنگ ، تلاشش برای حضور در میدانهای نبرد وسازماندهی نیروها در استان کرمان ، از او چهره ای مخلص و دلپذیر ساخته بود .

عبدالمهدی در موقعیت مختلف  فرماندهی در سطح لشکر 41 ثارالله و بسیج قرار گرفت و بیش از بیش در روند پر تلاطم نبرد سهیم شد . عملیات کر بلای (4) آخرین عملیاتی بود که عطر نفسهای این پیرو حقیقی ائمه اطهار (ع)و امام راحل را به جان می خرید .

عبد المهدی مغفوری در جزیره ام الرصاص پاداش جهاد اکبر و اصغر خود را گرفت و ساکن کوچه پروانه ها شد .

 

خاطرات :

پرسیدم آقا مهدی چه آرزویی داری

گفت : ظهور آقا امام زمان (عج) و خدمت در رکابش

بعد هم با تبسمی زیبا گفت : اگر من نبودم و آقا ظهور کرد سلام من رو به او برسانید و بگو ئید مهدی عاشقت بود .

 

 رعایت اموال بیت المال  از نگاه شهیدان :

گفتند: خانمت بیمارستان است.

موتور را گذاشت کنار خانه و رفت بیمارستان .

ازش پرسیدم چرا با موتور نمی روی ؟

گفت امروز باک موتورم رو با بنزین سپاه پر کردم . درست نیست با موتور بروم.

تاکسی هم گیرش نیامد و پیاده رفته بود بیمارستان .

                            ***

توی اتاق نشسته بودیم ، داشت حساب و کتاب امور سپاه رو می کرد

گفتم : حاجی خودکارت رو بده چیزی بنویسم ، گفت چند لحظه صبر کن و از خانه خارج شد . بعد از چند لحظه با خودکار نو وارد شد و اونو به من داد .

وقتی تعجب من رو دید داستان شمع و علی (ع) را برایم گفت .

                                 ***

با تاکسی به خانه یکی از اقوام می رفتیم .

نیمه راه حاج مهدی به راننده گفت ترمز کنید پیاده می شویم .

راننده گفت : هنوز که به مقصد نرسیده اید . حاجی گفت شما این راهی که میروید یکطرفه است و خلاف قانون و شرع .

راننده اصرار داشت که این راه کوتاهتر است و زودتر به مقصد می رسید .

ولی حاجی راننده رو مجاب کرد که مسیر رو برگردد و از مسیر درست به مقصد برسیم .

                               ***

سال 57 در سلف سرویس دانشگاه تهران می خواستم با فیش غذای خودم برایش افطاری بگیرم . گفت من نمی خورم پرسیدم چرا ؟ پولش را می دهم . گفت نه این حق دانشجویان است . آمدیم بیرون نان و ماست خرید و افطار کرد

                        ***

 آخرین بار که میرفت جبهه برایش آئینه قرآن گرفتم ، قرآن را بوسید و آن را باز کرد سوره نور آمد " الله نور السموات و الارض " وقتی آیه را خواند حالش دگرگون شد ، گفت چه سوره خوبی انشاء ا... با نور بر می گردم . روی تابوت رو که کنار زدم دیدم .....

                         ***

تلویزیون رو روشن کردم ، با تعجب حاجی رو بر صفحه تلویزیون دیدم ، با همان متانت همیشگی سخن می گفت ومردم وجوانان کرمانی رو به حضوردرکاروانهای سپاهیان محمد ( ص) دعوت می کرد .

حاجی جمله ای رو گفت که جوونها را دسته دسته به مراکز بسیج کشاند .

 حاج مهدی گفت : پایگاههای مقاومت سفارتخانه های امام زمان (عج) هستند .

                           ***

داشت ظرفها رو می شست ، وقتی نیروهایی که در آسایشگاه خوابیده بودند مطلع شدند، همه سراسیمه و با عجله دویدند طرف آشپز خانه و شرمنده ازاینکه ظرفهای خود را نشسته رها کرده بودند و رفته بودند .

حاجی هم برای دلداری آنها قصه حضرت عیسی و حواریون را تعریف کرد .

                         ***

همیشه با محاسن شانه کشیده ، تمیزو لباسهای مرتب در اجتماع حاضر می شد .

می گفت این فکرغلط است که ما نباید آراستگی ظاهر داشته باشیم .

حزب الهی بودن یعنی نظم و انضباط باطن و ظاهر .

                               ********************

 

وقت اذان شده بود .

جلسه مهم استانداری هنوز ادامه داشت ، آقای استاندار در حال صحبت بود که حاج مهدی از پشت میز بلند شد و جانمازش رو همانجا پهن کرد و بدون اینکه خجالت بکشد با قامت رعنا به نماز ایستاد ، الله اکبر .......

                           ***************

با موتور خودش اومده بود .

گفتم : حاجی بخشنامه اومده که فرمانده هان می توانند از ماشین سپاه استفاده کنند .

تبسمی کرد و خودکارش رو از جیبش بیرون آورد و گفت : من روز قیامت جواب همین رو هم نمی تونم بدهم .

                                 ********************

توی خط فاو داشت برای نیروهای عازم خط مقدم سخنرانی می کرد که باران شدیدی شروع شد چون نیروها اورکت نداشتند ، حاجی اورکتش را در آورد و به صحبتش ادامه داد .

یکی از نیروها می گفت : عمل آن روز حاجی تا ثیرش بیشتراز حرف هایش بود .

                                  **********************

حاج مهدی مغفوری عاشق سپاه و بسیج بود . بارها دیده بودم در ورودی پایگاه را مثل زیارتگاه می بوسد . می گفت وقتی از این در وارد می شوم به آرامش می رسم . این بزرگوار اعتقاد بسیار محکم و ریز بینی داشت . یادم می آید برای منزل نان می خواست تهیه کند و از جلو چند نانوایی رد شدیم . گفتم حاج آ قا این نانوایی ها خلوت است چرا نان نمی گیرید ؟

گفت صد متر پایین تر نانوایی سراغ دارم که عکس حضرت اما م (ره) را داخل مغازه اش نصب کرده ، فکر می کنم که او به ولایت نزدیکتر است .                                                                                                     

                                                                              راوی : شهباز حسن پور

       احترام به والدین :

                                 

  حاج مهدی برای همه احترام قا ئل بود بخصوص برای پدر و مادرش . ما هر وقت به خانه پدری ایشان می رفتیم دست پدر و مادرش را می بوسید و از موقع ورود به خانه تا داخل منزل به خودش اجازه نمی داد که جلوتر از مادر یا پدرش حرکت کند . تا آنها نمی نشستند به خود اجازه نشستن نمی داد . خدا میدا ند او چقد ر آگاه و محترم بود.

                             ****************************

تا آنجا که به یاد دارم هیچوقت ندیدم ایشان کنار سفره ای که پدر و مادرش نشسته اند دستش را زودتر از آنها به سفره برده باشد .شبهایی که در منزل پدری حاجی میهمان بودیم  ، بنا بر شرایط شغلی پدرش دیرتر به خانه می آمد اما حاج مهدی را می دیدم که همینطور با لباس بیرون نشسته است می گفتم چرا نمی خوابی ؟

می گفت می ترسم پدرم بیاید و در حالت دراز کش خواب باشم ، آن وقت جواب این بی احترامی را چه طور بدهم ؟ بعد صبر می کرد  وقتی پدرش می آمد چراغ را خاموش می کرد و می خوابید، 

صبح هم قبل از همه بیدار می شد و به نماز می ایستاد .                                       

                                  راوی : فاطمه سلطا ن زاده  همسر شهید

آمار چارت
  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها
  • استان ها
آرشیو مطالب

منشور ارزش صندوق قرض الحسنه شاهد

منشور ارزش صندوق قرض الحسنه شاهد افتخار دارد در راستای ترویج فرهنگ الهی قرض الحسنه، با حفظ عزت نفس و کرامت انسانی خانواده بزرگ شاهد و ایثارگر عضو، مطلوب ترین تسهیلات مالی را در کوتاه ترین زمان برای توانمندسازی و ارتقاء سطح کیفی زندگی ایشان اعطاء نماید.