ء

ورود به حساب کاربری

شماره همراه خود را وارد کنید
ورود با کلمه عبور ارسال کد تایید

فراموشی کلمه عبور

در صورت فراموشی کلمه عبور شماره موبایل خود را وارد کنید.

ورود با کلمه عبور تنظیم مجدد

ورود به حساب کاربری

در صورتی که کلمه عبور خود را بروزرسانی کرده اید با کلمه عبور وارد حساب کاربری خود شوید.

شماره همراه خود را وارد کنید

ورود و ادامه

تعداد بازدید : 152
تاریخ و ساعت انتشار : سه شنبه 30 بهمن 1403 11:29

حنانه آسودگان | در مسیر خوشبختی

حنانه آسودگان | در مسیر خوشبختی

بـه انتهای خوشـبختی رسـیده بودم! پـس صندوق تجربه های سازمانی فصل سوم شـاهد همین جاسـت. وارد شـدم. بـاد نیمچه خنـک و بی جانـی بـه صورتـم خـورد. کولـر آبی لق لق کنـان فریـاد مـیزد: «یکـی بـه داد من برسـه، روغنـی... سرویسـی... چیـزی»

اوایل تیر1393 بود. ماه‌ها قبل از پدرم قول گرفته بودم برای گذراندن دورة کارآموزی ترم آخر دانشگاه، بروم واحد مالی اداره‌شان کار کنم. شنیده بودم به خانوادة شهدا وام می‌‌دهند. نه پدر اهل تعریف‌کردن جزئیات بود و نه من دنبالش بودم که بدانم آن‌جا چه‌خبر است. چندماهی بود از کار قبلی استعفا داده بودم و دنبال کار جدید می‌‌گشتم. بی‌هیچ جبری، دنبال استقلال مالی بودم. دوسالی بود جاهای مختلف کار می‌‌کردم. هم معاشرت با آدم‌های جدید را دوست داشتم و هم طعم شیرین مستقل‌شدن و پول توجیبی‌نگرفتن به دهانم مزه داده بود.

اواخر ترم دانشگاه بود که به پدرم گفتم: «می‌شه صحبت کنی من بعد از کارآموزی اون‌جا بمونم کار کنم؟» در فکر فرورفت و طبق معمول بدون هیچ توضیح اضافه‌ای گفت: «ان‌شاءالله ببینیم چی می‌شه.»

افشین سفاهن را می‌شناختم. همکار پدرم در استانداری تهران بود. قدیم‌ها که طفل کوچکی بودم و گهگاهی با بابا می‌رفتم اداره، آن‌جا دیده بودمش. جوانک لاغراندامی که هربار مرا می‌دید، گرم و صمیمی‌ حالم را می‌‌پرسید.

روز اول حضورم در صندوق را خوب به‌یاد می‌آورم. در آن ظهر گرم تابستانی که آفتاب با همة توانش به پس کله‌ام می‌‌تابید، از میدان ولیعصر پیاده و پرسان‌پرسان آمدم تا رسیدم به بن‌بست خوشبختی! دوسه‌باری در مسیر، چادر به پایم پیچیده بود و سکندری‌خوران به مسیر ادامه داده بودم. هیجان برخورد با آدم‌های جدید در محیط جدید، سراسر وجودم را پر کرده بود. به انتهای خوشبختی رسیده بودم! پس صندوق شاهد همین‌جاست. وارد شدم. باد نیمچه‌خنک و بی‌جانی به صورتم خورد. کولر آبی لق‌لق‌کنان فریاد می‌زد: «یکی به داد من برسه، روغنی... سرویسی... چیزی...»

بعد از سلام‌علیک و پرس‌وجو، به طبقة پنجم راهنمایی شدم. تابلوی بالای در که نشان می‌‌داد درست آمدم. دفتر مدیرعامل همین‌جا بود. درِ واحد را باز کردم. باد خنکی به صورتم خورد. توی دلم گفتم: «آخییییش چه بهشتیه این‌جا! کاش زمان بایسته و هیچ‌کس باهام حرف نزنه تا خنک شم یه‌ذره.» ولی صدای پدرم، کاخ آرزوهایم را درهم شکست!

- سلام، راحت پیدا کردی باباجون؟ چیزی می‌خوری بگم بیارن؟

- ااا سلام خوبی. بله بد نبود. نه ممنون بابا.

- خب بیا که دکتر منتظرته.

سمت چپ درِ ورودی، یک درِ دیگر از همان جنس چرمی درِ ورودی بود. با کنترل در را باز کردند و پشت‌سر پدرم وارد شدم.

اگر در خیابان ایشان را می‌دیدم، مطمئنم نمی‌شناختم، پیر و فربه شده بود. انگار دکتر هم از این همه بزرگ‌شدن من متعجب بود، توقع داشت همان دختربچة شش‌ساله مانده باشم؛ این را چشمان گردشده‌اش نشان می‌‌داد.

خلاصه، بعد از خوش‌وبش کوتاه، در پوستة خشک مدیرعاملی خود فرورفت. به پشتی صندلی چرم مشکی‌اش تکیه داد و همان‌طور که با ژست خاصی خودکار را بین انگشتانش می‌چرخاند، گفت: «حاجی گفتن دوست داری این‌جا کار کنی؟ من حرفی ندارم، ولی در صورتی که دوماه کارآموزیت رو بگذرونی. اگه مدیریت راضی بود و درخواست جذب شما رو داد، از نظر من اوکیه. ما این‌جا دنبال کارمند خوبیم. باید کاربلد باشی. باید تلاش کنی. ما این‌جا کارمند خانوم نداریم؛ برای همین کارت سخت می‌شه. حالا فکراتو بکن و اگه می‌تونی بگو. وگرنه که برگه‌های کارآموزیت رو امضا می‌‌کنم، برو با خیال راحت خونه استراحت کن.»

این‌ها را که گفت، توی دلم گفتم: «چه خوش‌خیال بودم من! گفتم الآن با فرش قرمز از من استقبال می‌شه و می‌گن بفرمایید کارگزینی قرارداد امضا کنید.» بدجوری خورد توی برجکم. از این‌که با حرف‌هایش نشان داد فکر می‌کند از این دخترهای سوسول و بی‌عرضه و عزیز دل بابایَم، لجم گرفت. قاعدتاً باید به من برمی‌خورد و می‌گفتم: «باشه حالا خبر می‌دم بهتون.» ولی حس سرکشی و قدبازی‌ام نگذاشت. ثابت می‌کنم که اشتباه فکر کردی.

بدون ثانیه‌ای مکث گفتم: «نه خیالتون راحت. من تلاشمو می‌کنم تا مدیر ازم راضی باشه.» گفت: «باشه، پس برو طبقة دوم، پیش آقای ایرائی.»

با بابا رفتیم طبقة دوم. دیگر خبری از آن هیجان اولیه نبود. فقط کلافه بودم، از چی و از کی نمی‌دانم. معرفی شدم و آقای ایرائی گفت: «بشین ازت تست بگیرم.»

وا! مگه کارآموزی تست دارد؟ چقدر سخت می‌گیرند. برای استخدام هم آن‌قدر تست و مصاحبه نداشتم.

خلاصه بعد از امتحان حسابداری، برای معرفی به سالن مجاور رفتیم و به بقیة همکاران واحد مالی معرفی شدم. یک میز سمت راست در ورودی به من نشان دادند و گفتند: «بشین این‌جا.» کوهی از زونکن و سند روی آن میز انبار شده بود. بدجوری معذب بودم. دست‌هایم عرق کرده بود. مدام توی دلم می‌گفتم: «کاش حداقل یه‌دونه خانوم این‌جا بود، می‌تونستم دودقیقه برم پیشش بشینم. چه اشتباهی کردما، کاش برم بگم پشیمون شدم، برگه‌هامو امضا کن. نه ولش کن، این‌جوری فکر می‌کنه جا زدم.»

خبر ورود یک خانم، مثل بمب ترکیده بود. همه می‌آمدند و سرکی می‌کشیدند ببینند چه خبر است. بعضی‌ها خوش‌برخورد و صمیمی، حال و احوال می‌کردند؛ همین باعث می‌‌شد نور امیدی بی‌جان به دلم بتابد. من بدون هیچ پیش‌زمینة ذهنی نسبت به همکارانم وارد صندوق شده بودم، اما دختر مهدی آسودگان بودن برای همکارانم از من ذهنیت خوب یا بد ساخته بود.

روزها از پی هم می‌گذشت و توانسته بودم با سختکوشی، نظر مدیریت را جلب کنم و قراردادی صندوق بشوم. تمام آن روزها از نظر روحی به‌شدت تحت فشار بودم. تحمل بعضی رفتارهای تبعیضانه، نقاب سرد و بی‌تفاوتی که به چهره زده بودم تا نشان دهم حرف و حدیث‌ها برایم ذره‌ای اهمیت ندارد، محیط کاملاً مردانه و بدون هیچ حریم خصوصی، عجز و ناله و مشکلات اعضایی که برای گرفتن وام دست به هر کاری می‌زدند؛ همة این‌ها موجب شده بود تا منِ شاد و سرخوش، تبدیل شوم به خانم آسودگان آرام و کم‌حرف که دیگر برای خودش یک‌پا مرد است. البته از حق نگذریم، همة آن سختی‌ها باعث شد که در زندگی هم صبورتر باشم و به قول معروف، از  بالا و پایین روزگار خم به ابرو نیاورم.

بعد از چهارسال، کم‌کم نیمچه جایگاهی میان همکارانم پیدا کرده و کمابیش پذیرفته شده بودم. دیگر آن احساس غریبگی را باهم نداشتیم. شهریور97 زمزمه‌های رفتن مدیرعامل به گوش می‌‌رسید. دلم گواهی می‌داد اتفاق‌های خوب در راه است. روزهای آخر شهریور بود و دور چهارم سفر زیارتی مشهد. قرار بود اواسط شهریور مشهد باشیم. بلیط‌ها را هم گرفته بودیم، حتی سوار هواپیما هم شده بودیم. ولی به‌طرز عجیب غریبی، هواپیما دچار نقص فنی و پروازمان کنسل شد. مجبور شدیم با گروه چهارم همسفر بشویم. توی صف نماز نشسته بودیم و پیش‌نماز ذکر بین نماز مغرب و عشا را می‌خوند. موبایلم زنگ خورد و خبر رسمی‌‌شدنم را به من دادند؛ برایم مثل معجزه بود، حس و حالم در آن فضای ملکوتی، وصف‌شدنی نیست. دیگر به‌طور رسمی شده بودم نیروی رسمی صندوق قرض‌الحسنة شاهد. آن سفر استثنایی، شد سرآغاز روزهای درخشان کاری‌ام. انگار مرغ آمین روی شانه‌ام نشسته بود و هرچه دعا و نفرین کرده بودم، گرفته بود و بالأخره شد آنچه باید می‌شد. این روزها با مرور خاطرات آن دوران، این آیه مدام در سرم می‌پیچد: «ان مع‌العسر یسری...»

دانلود داستان 

آمار چارت
  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها
  • استان ها
آرشیو مطالب

منشور ارزش صندوق قرض الحسنه شاهد

منشور ارزش صندوق قرض الحسنه شاهد افتخار دارد در راستای ترویج فرهنگ الهی قرض الحسنه، با حفظ عزت نفس و کرامت انسانی خانواده بزرگ شاهد و ایثارگر عضو، مطلوب ترین تسهیلات مالی را در کوتاه ترین زمان برای توانمندسازی و ارتقاء سطح کیفی زندگی ایشان اعطاء نماید.